X
تبلیغات
دست نوشته های...

دست نوشته های...

باد یاد آور عزیزیست ...

احساسم را با کوله باری از آرزوهای بر باد رفته اش ،

نه بر آب می دهم ، نه بر باد .

تنها بر خاک می نویسمش ...

بر آب نمی دمش ، چون آب به آبادی می رسد آخر ،

و بر باد نمی دمش ، چون تنها باد است که یاد آور عزیزیست ...

تنها بر خاک می نویسمش .

چه چیز بیشتر از خاک می تواند بفهمد آدمی را که از خاک است ؟؟؟

تنها بر خاک می نویسمش و قولش را می گیرم ، بعد از خواندن ، با نسیمی پاکش کند ،

تا هر ذره اش تنها ، در بادی گم شود

که یاد آور عزیزیست . . .


                                                           عطیه / بهار 90

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 14:28  توسط عطیه  | 

بهار


گنجشکهای پشت پنجره صدایشان بلندتر شده ...


آسمان شهرمان ، آبی تر از طوسی است .


ماهی فروش محله مان ، از هولش ، بجای آنکه ماهی ها را توی تنگ بریزد ، همه را ریخته است توی یکی از آن تشتهایی که مادر بزرگم در آن لباس می شست .....

شاید لباسهای نوشان راهم داخل تنگ ماهی شان ریخته باشد ....!


پشت چراغ قرمز که بودم ، حاجی فیروزی را دیدم که بجای رقصیدن ،

شیشه های دود خورده یک سفره خانه را پاک می کرد!!!!


بازار تجریش پر شده است از سبزه هایی که به آب احتیاج ندارند

وسکه هایی که سکه نیستند.


گویی همه عاشق شده اند .....

آنقدر مجنونند ، تا تو این را بدانی :

که بهار در یک قدمیست.....

پیشاپیش فرارسیدن بهار و سال نو رو به همه دوستان بارونیم تبریک میگم و از خدا می خوام تا اولین بارون بهاری روی سر همتون بریزه...

با آرزوی سالی پر از عشق ، برکت ، رحمت و سلامت .

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 23:32  توسط عطیه  | 

انسان

قطره را دریا باید

تنگ را ماهی .

چشم را اشک

شوق را فریاد.

 

چنان که هستی را انسانی ،

تا بی مهابا

بر هم زند ، هر آنچه را که نباید . . . .

                                               عطیه / زمستان ۸۹ 

                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 14:43  توسط عطیه  | 

امروز

دیروزم را به خاطره بخشیدم ُ

لحظه ام را به امید.

و شاید روزی ببخشم عمرم را به جوانی . . .

اما فردایم را به تو می بخشم ُ

تنها ُ امروزم از آن من . . .

                   عطیه/زمستان ۸۹  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 14:50  توسط عطیه  | 

مایستر اکهارت

طبیعت از کودک مردی و از تخم پرنده ای می سازد

خداوند مرد را قبل از کودک و پرنده را قبل از تخم می آفریند . . .

 

* مایستر اکهارت (۱۲۶۰-۱۳۲۷) عارف و فیلسوف مسیحی از پیروان فلسفه نو افلاطونی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 14:24  توسط عطیه  | 

خلوت تنهایی

وسط  قیل و قال دنیا

سرش پائین بود

نمی دانم نمی توانست چیزی را ببیند

یا نمی خواست .

اما هرچه بود ُ همین بود .

زندگی سریع تر از آن می گذشت که بخواهد یا نخواهد .

لحظه ای خواستم با تلنگری

به دنیا بیارمش

اما نه !!!!

خلوتش محترم تر از آن بود

که با سیاهی دنیا پرش کند.

بی آنکه صدایش کنم

از کنارش گذشتم . . .

                               عطیه/زمستان۸۹

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 20:0  توسط عطیه  | 

نیچه

(بر سر در خانه ام)

من در خانه خود مآوا دارم

از هیچ تنابنده ای در هیچ چیز پیروی نمی کنم !

و به ریش هر استادی میخندم

که به ریش خود نخندیده است!

(غیر زنانه)

زنان میگویند: ابله مثل مرد

ومردان میگویند: ترسو مثل زن!

اصولآ حماقت در زن عنصری غیر زنانه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 12:36  توسط عطیه  | 

دلتنگی

چیست این سایه نامفهوم ؟

این شبح خیره کننده،

این ادعای مطلق آدم است آیا؟؟؟

سفیدی اش کور می کند آدم را ..

اما فقط یک نقطه است   ، نه بیشتر

پس چرا آنهمه سیاهی ، رنگی ندارد؟؟؟

این است تحفه فرزندآدم ، از ملکوتی که در جانش بود؟؟؟

این سایه نامفهوم چیست؟

قطعا آدم نیست

او فقط ادعای آدم بودن دارد ،

او سراپا هوس است

و من این را ،

پیش تر می دانم

آن سفیدی ، انتقامش را

باز پس میگیرد..............

                                عطیه/زمستان۸۹

                               

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 20:13  توسط عطیه  | 

خورخه لوییس بورخس

من یگانه انسان روی زمینم و بسا که نه زمینی باشد و نه انسانی

شاید خدایی از خدایان فریب ام داده است .

شاید خدایی ُ زمان این توهم بزرگ را برایم از جنبش باز داشته است

ماه را به خواب دیده ام و به خواب دیده ام چشمانم را که به ماه می رسند.

من عصر و فردای روز نخست را به خواب دیده ام.

+ نوشته شده در  شنبه 2 بهمن1389ساعت 11:57  توسط عطیه  | 

ویلیام باتلر ییتس

در امتداد باغ های بید مجنون من و محبوبم آشنا شدیم

می گذشت از میان باغ های بید مجنون با پاهای برفی اش

مرا گفت که عشق را آسان گیر ُ چون برگها که بر درخت می رویند

اما من جوان بودم و نادان و اورا نفهمیدم

 

بر کرانه دشت کنار رود ُ من و محبوبم ایستادیم

بر شانه های خم شده ام تکیه داد دست برفی اش را

مرا گفت که زندگی را آسان گیر ُ چون رویش چمن بر کناره رود

اما من ُ جوان بودم و نادان ُ واکنون اشک بارم.....aa

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 15:43  توسط عطیه  |