که بارون بباره...
یادت می آید؟!شبیه بچه ها شده بودم...هی چشمانم را می بستم و دستم را می گذاشتم روی حافظ و فال می گرفتم...یادت می آید؟خسته بودم...تو که شاهد همه ی خستگیهایم بودی؟!از همان دو سال پیش که همیشه با منی...همه ی لحظه های تنهایی م را...یادت می آید؟؟زل می زدم به چشمانت و با اشک و  التماس می گفتم،حالا تو نیت کن...نه برای خودت ها..برای من!یادم می آید دو بار که برایم نیت کرده بودی ،هر دو بار همان یک غزل آمده بود...و من باز هم سرت غر زده بودم که -این چقد عربی داره،باز دست گذاشتی رو نقطه ضعف من؟؟!!و تو باز با چشمانت خندیدی...

 

می دانی؟؟درست است که لب های آدم ها در عکس تکان نمی خورد،یا اخم نمی کنند،یا پیشانی شان چروک نمی شود...ولی تو هم اخم می کنی،هم لبخند می زنی،هم می  خندی،هم جواب می دهی...تو با نگاهت همه ی این کارها را می کنی و من هم همیشه ناتوان بودم در درک نگاهت...

انقدر حرف زدم که یادم رفت چه قرار بود بنویسم...فقط یادم می آید که باران می بارد...قطع نمی شود لحظه ای...می بارد و خاطرات را زنده می کند...یکی یکی...خاطرات تو،که خود بچه ی زمستانی...باران می بارد و من میروم لب پنجره و تماشایش می کنم...یکهو یادم می افتد که گلهایم تشنه اند و میروم آب پاش را پر کنم...و صدای چاووشی از توی اتاقم فریاد می زند...

به تو فکر کردم...که بارون بباره...

به تو فکر کردن عجب حالی داره...

دوستت داشتم, محسن چاوشی, به تو فکر کردم
+در تاریخ شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ در ساعت 1:56 توسط بارون قلم زده شد |
اران تندی می آمد...بید روبروی پنجره ام بی مجنون شده بود...از هرچه که داشت یک تنه مانده بود فقط...روی تختم دراز کشیده بودم و فکر می کردم که چه بنویسم...باران تندی می آمد...صدا یش را حس می کردم...وجودش را لمس می کردم...چند روزی بود که بیخیال همه چیز شده بودم...خسته بودم...خیلی خسته بودم....باران همچنان می بارید...چند شبی بود که مدام به یادت می افتادم...بیشتر از همیشه...بید بی مجنون دگر هیچ نداشت...تنه ی لاجان درخت در برابر بوران سر تعظیم فرود آورده بود...امشب خودم  با چشمانم دیدم که شمعدانیم مرد...

 

باران می بارید..، به همه جا فکر کرده بودم....صدای باد توی گوشم می پیچید...دعا کرده بودم خانه ای جایی آن دور ها خراب نشود...شکر کرده بودم و دعا...

 

مطمئنم گل شازده کوچولو هم یک روزی مرده بود..، بدون گلش...وای که بدون گلش چه بر سرش آمده...

چند شب است به یاد یک شکوفه ی انار افتاده ام که میان گرد و غبار مانده بود...چند شب است که به یاد آن مهربان می خوابم و هر شب دلم برایش تنگ تر میشود...

چراغ را خاموش می کنم و زیر نور کم چراغ مطالعه می نشینم...پرده را کناد می زنم...زمین خشک است...متل خاک گلدان شمعدانی...ولی هنوز صدای باران را میشنوم...

باران رحمت است و رحمت امید...می خواهم ادامه دهم...من از رحمتش نا امید نمی شوم....مثل این صدا که سه سال است توی گوشم لاینقطع زنگ می زند...

بید بی مجنون, باران, محسن چاوشی
+در تاریخ شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ در ساعت 1:55 توسط بارون قلم زده شد |
درست یک سال پیش این موقع ها بودولی آنجا کمی سوز داشت.تازه درختان که سرمای آن زمستان طاقت فرسا تا اعماق جانشان نفوذ کرده بود داشتند جانی دوباره می گرفتند.جاده ی بین دو دهکده بود.کنار جاده،یک مالرو ی باریک بود که کَفَش را با سنگ ریزه پر کرده بودند.یک خانه ی ویلایی سر این مالرو سبز شده بود.خانه ی ساده اما زیبا که سقفش هم قرمز بود!این بار که جهت کاری رفته بودم،ماشین نبردم.کنار جاده ایستاده بودم.درست مثل امروز، جمعه بود. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت.خانه ی ویلایی قرمز درست روبروی من آنطرف جاده ی باریک بود.هی صبر کرده بودم و هی ماشین نیامده بود.به اطراف نگاه کردم.درختانی که کم کم می خواستند رنگ سبز به خود بگیرند.گلهایی که می خواستند باز شوند.وهوایی که سعی داشت کمتر سرد باشد...کم کم خورشید رفته بود...صندلی ای روی تراس خانه ی ویلایی جلو و عقب می رفت.درست نمی توانستم ببینم.حتی نمی توانستم تشخیص دهم،زن است یا مرد..پیر یا جوان..بچه یا بزرگ...همه ی چراغ های خانه خاموش بود الا همین چراغ همین تراس...بعدها فهمیدم زیاد به اینجا نمیاید...وقتی می آید هم صاف می نشیند روی همین صندلی و جلو و عقب می رود...هوا رفته رفته سرد میشد و من اصلا به ماشینی که نیامد فکر نکردم...همه ی مدت به آن غصه ای فکر کردم که باعث میشد که او بیاید و اینجا بنشیند و به طبیعت خشک زمستان زده زل بزند...فکر می کردم و بادی که انگار از غافله ی زمستانی جا مانده بود،بخشی از وجودم را با خود می برد...صدای جلو و عقب رفتن صندلی میآمد...و صدای خسته ی مردی که فریاد می زد...

شب بود خسته بودم....چشمامو بسته بودم...خورشید سر زد و من...پیشت نشسته بودم...

چشمامو باز کردم...دیدم ازت خبر نیست..دیدم برام تو دنیا...از تو عزیز تر نیست...

.

.

امسال دوباره گذرم خورد به آنجا...اینبار همه ی چراغ ها خاموش بودند...صندلی هم تکان نمی خورد...چند وقتی بود که اهالی خبری از صاحب خانه نداشتند...اما هنوز صدای فریاد خسته ی مردی به گوش می رسید...

با من بمون....

با من بمون...

با من بمون, محسن چاوشی, پست نیمه شبانه
+در تاریخ شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ در ساعت 1:53 توسط بارون قلم زده شد |

for example,,they told u that go & spend all your vacation writing a project..& then..ofcourse you can say

umm,,in the name of GOD.i spend the whole vacation on writing a fuc*n project that is'nt finish yet

:/

vacation, english, project, c, sharp
+در تاریخ چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ در ساعت 3:36 توسط بارون قلم زده شد |
1- بیا فکر های خوب بزند به سرمان امروز.مثلن بیا برویم در همان خانه ی قدیمی پر از خاطره که وسط حیاطش یک حوض آبی داشت؛یک حوض آبی پر از ماهی های قرمز کوچک که دم تکان می دادن در آب و باله می رقصیدند و دلبری می کردند!بیا برویم آنجا ومن دوباره با ریسه رفتن های از ته دل که حرف های تو باعثش می شد، حواست را پرت کنم با چال لپم و بندازمت توی حوض!یعد تو انگاری که در اقیانوس عمیق پر کوسه افتاده باشی هی دست و پا بزنی و داد و بیداد راه بیندازی و من دوباره ریسه بروم...از ته دل...

2- موش آب کشیده بودی وقتی از آب آوردمت بیرون!با همون لباس های سنگین در اثر خیس شدن،سعی کنی که مرا بگیری!ومن بدوم.مثل آهو سریع!بدوم و ریسه بروم و تو هم از راه رفتنت که شبیه پنگوئن ها شده خنده ات بگیرد و ریسه بروی و خانه ی قدیمی پر شود از صدای خنده ی ما دو تا!

3- برویم دوباره در انباری قدیمی ته باغ!انباری عتیقه جات پدربزرگ که شده بود مخفیگاه من و تو!اینها را که یادت هست؟بعد نقشه ی گنجمان را پیدا کنیم و توی باغ دانه دانه سنگفرش ها را بشماریم...پنج تا به راست هشت تا به چپ به سمت نور(که احتمالن منظورمان لامپ کنار دستشویی بود)و تو باز خنده ت گرفته بود...و من هم...کندن زمین که دیگر کار تو بود!تو که مرد قصه بودی!کندی و کندی!نه زیاد!بچه بودیم و آن موقع ها قوت نداشت دستهامان!همان اول ها بود که صندوقچه ی قدیمی مادربزرگ ـ که از همان روز پنهان کردن گنج ما گم شد و بنده ی خدا تا اخرین دقایق عمر دنبالش می گشت ـ را درآوردی! عجب گنجی! تیله های رنگی...سنگ هایی که رویشان نقاشی کشیده بودیم...نامه هایی که در بازی هامان نوشته بودیم...بادبادک شهرام که برای رو کم کنی قایمش کرده بودی...عروسکی که پریسا قبل رفتنشان از این محل بهم داده بود...

و دو تا تکه قلب...که جا گذاشته بودیم در بچگی های جفتمان! وقتی دیدی قلبهامان را...اشک جمع شده بود در چشمانت...در چشمانم...ولی،مرا که دیدی لبخند زدی،لبخند زدم،بعد کم کم خندیدی خندیدم...ریسه رفتی...ریسه رفتم...ریسه می رفتیم و اشک می ریختیم...

ما آدم بزرگ هایی که بچه نماندیم...

پ ن: صرفن جهت نوشتن.به زندگی شخصی ام ربطی ندارد.

+در تاریخ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ در ساعت 17:8 توسط بارون قلم زده شد |