که بارون بباره...
1- بیا فکر های خوب بزند به سرمان امروز.مثلن بیا برویم در همان خانه ی قدیمی پر از خاطره که وسط حیاطش یک حوض آبی داشت؛یک حوض آبی پر از ماهی های قرمز کوچک که دم تکان می دادن در آب و باله می رقصیدند و دلبری می کردند!بیا برویم آنجا ومن دوباره با ریسه رفتن های از ته دل که حرف های تو باعثش می شد، حواست را پرت کنم با چال لپم و بندازمت توی حوض!یعد تو انگاری که در اقیانوس عمیق پر کوسه افتاده باشی هی دست و پا بزنی و داد و بیداد راه بیندازی و من دوباره ریسه بروم...از ته دل...

2- موش آب کشیده بودی وقتی از آب آوردمت بیرون!با همون لباس های سنگین در اثر خیس شدن،سعی کنی که مرا بگیری!ومن بدوم.مثل آهو سریع!بدوم و ریسه بروم و تو هم از راه رفتنت که شبیه پنگوئن ها شده خنده ات بگیرد و ریسه بروی و خانه ی قدیمی پر شود از صدای خنده ی ما دو تا!

3- برویم دوباره در انباری قدیمی ته باغ!انباری عتیقه جات پدربزرگ که شده بود مخفیگاه من و تو!اینها را که یادت هست؟بعد نقشه ی گنجمان را پیدا کنیم و توی باغ دانه دانه سنگفرش ها را بشماریم...پنج تا به راست هشت تا به چپ به سمت نور(که احتمالن منظورمان لامپ کنار دستشویی بود)و تو باز خنده ت گرفته بود...و من هم...کندن زمین که دیگر کار تو بود!تو که مرد قصه بودی!کندی و کندی!نه زیاد!بچه بودیم و آن موقع ها قوت نداشت دستهامان!همان اول ها بود که صندوقچه ی قدیمی مادربزرگ ـ که از همان روز پنهان کردن گنج ما گم شد و بنده ی خدا تا اخرین دقایق عمر دنبالش می گشت ـ را درآوردی! عجب گنجی! تیله های رنگی...سنگ هایی که رویشان نقاشی کشیده بودیم...نامه هایی که در بازی هامان نوشته بودیم...بادبادک شهرام که برای رو کم کنی قایمش کرده بودی...عروسکی که پریسا قبل رفتنشان از این محل بهم داده بود...

و دو تا تکه قلب...که جا گذاشته بودیم در بچگی های جفتمان! وقتی دیدی قلبهامان را...اشک جمع شده بود در چشمانت...در چشمانم...ولی،مرا که دیدی لبخند زدی،لبخند زدم،بعد کم کم خندیدی خندیدم...ریسه رفتی...ریسه رفتم...ریسه می رفتیم و اشک می ریختیم...

ما آدم بزرگ هایی که بچه نماندیم...

پ ن: صرفن جهت نوشتن.به زندگی شخصی ام ربطی ندارد.

+تاریخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:8 نویسنده بارون |